ميهماني من,منصور

دفتر مشق

Blog Entryبا گلشيفته در فاصله دو ميمNov 10, '06 2:21 PM
for everyone

 

يکي از شب هاي بهمن1376 در سينما قدس نشسته ام.روزهاي آخر جشنواره است.فيلم جديد داريوش مهرجويي به سنت هميشه در روزهاي اخر رسيده است: درخت گلابي.

دختر بچه اي نقش "ميم"را بازي مي کند.سرخوش، يله، شيطان و اندکي بدجنس.همه از هم مي پرسند اين دختر بجه سبزه سرتق کيست و آنهايي که بيشتر مي دانند پاسخ مي دهند : دختر بهزاد فراهاني.

ميم مورد تحسين همه قرار گرفت.اما عجيب نبود دختر يک بازيگر مي توانست در نقش خودش خوب بازي کند.اما گلي هرچه جلو تر آمد اين تئوري را به انزوا کشاند.او فيلم به فيلم پيشرفت کردتا امروز که ديگر کسي نمي پرسد او دختر کيست.آخرين فيلم او "ميم مثل مادر"يک جهش بي نظير در کارنامه اش به حساب مي آيد.حتي کساني که فيلم را دوست ندارند به استعداد دختر 23 ساله اي که نقش مادري 35ساله را به خوبي بازي مي کند اعتراف مي کنند.گفت و گوي ما با گلشيفته درگيري هاي معمول گفت و گو ها ي هميشگي را ندارد.ما نشسته ايم و با هم درباره مهمترين نقش هايش صحب کرده ايم.اينکه چرا براي آن نقش انتخاب شده و تحليلش از اين نقش ها چيست.درباره کارگردانش چه فکري مي کند و ديالوگي که از فيلم در ذهنش مانده چيست.پيش بيني مي کنم و البته اميدوارم که اين گفت و گو را دوست داشته باشيد.

منصورضابطيان

mansoor@40cheragh.com

 

 

درخت گلابي (ميم)

چرا گلشيفته براي اين نقش انتخاب شد؟

چون گلشيفته واقعا "ميم" بود . به واسطه خواهرم و با معرفي آقاي شريفي نيا به آقاي مهرجويي معرفي شدم.در آن دوران هيچ علاقه و وسوسه اي نسبت به سينما نداشتم .حتي يک ذره.

آقاي کارگردان:

از مهرجويي درخت گلابي فقط يک قصه گوي مهربان به يادم مانده که وسط شيطنت هاي کودکانه من مي آمد و قصه فيلم را تعريف مي کرد.مي گفت الان مامان مياد،بابا مي ره،محمود گريه مي کنه،تو بايد چاي بخوري،بعد بخندي....حسابي خوش مي گذشت.مثل يک رويا بود.

 اين نقش کي بود؟

ميم کودکي اسرار آميز همه ما بود. براي بازي کردن در اين نقش من هيچ کار نکردم چون اصلا نمي دانستم آنجا چه خبر است .من داشتم بازي هاي کودکانه خودم را مي کردم و آن پشت مشت ها دوربين هم کار خودش را مي کرد.اين تبحر آقاي مهرجويي بود که ميم را ميم کرد.

ديالوگي که خوب يادم مانده:

حتي اگر روح از بدنم جدا کني ديگر صدايي نخواهي شنيد.

 

 

 

بوتيک (اتي)

چرا گلشيفته براي اين نقش انتخاب شد؟

نمي دانم چرا انتخاب شدم.دعوتم کردند به هدايت فيلم بروم.آقاي نعمت الله را اصلا نمي شناختم .توي دفتر کمي با من حرف زدند و بعد رفتيم روي پشت بام و من سکانس پل را برايشان بازي کردم‌.

 

آقاي کارگردان :

آقاي نعمت الله ريز ريز کارهايي که بايد مي کرديم را در نظر داشت .هيچ کس فکر نمي کرد که او بتواندفيلم را اينقدر خوب در بياورد.تمام ظرافت هايي که در فيلم هست حاصل نگاه خود آقاي نعمت الله است .

مگر اين نقش کي بود؟

اتي خواست هايي معمولي داشت که خواست ساده همه جوانان اين کشور است.او يک زندگي حداقل مي خواست . نه چيزي بيشتر.

قبل از اينکه فيلمبرداري شروع شود مدتي خودم اتي شدم.حتي مي رفتم دم مغازه ها و مثل اتي رقتار مي کردم و نمي دانيد که چه پيشنهادهاي بي شرمانه اي به من مي شد.يک روز توي خيابان منوچهري مردي پيشنهادي به من داد که گفتم خدايا شکرت که من اتي نيستم .چون اگر اتي بودم در مقابل اين پيشنهاد يا آن مرد را مي کشتم يا خودم را.

ديالوگي که خوب يادم مانده:

آدم ها لباس سفيد بپوشند....دست هم رو بگيرند...توي سبزه ها بدوند...بادنک هاي سفيد...

 

 

 

 

 

اشک سرما (روناک )

چرا گلشيفته براي اين نقش انتخاب شد؟

من براي اين نقش اتخاب نشدم بلکه خودم را زور چپون کردم .فکر مي کنم کلمه زورچپون اصلا از همين جا آمد!!سراغ خيلي ها رفته بودند و من هم بکي از آنها بودم و شايد کم شانس ترينشان .قصه فيلم را سر بوتيک آقاي کارخاني تعريف کرده بودند و من از همان موفع ديوانه شدم.از پيش خودم همه فيلمنامه را با کمک يکي از دوستان پدرم به کردي تجربه کردم و ديالوگ ها ر ياد گرفتم .فيلمنامه را زدم زير بغلم و رفتم پيش آقاي حميد ن/اد و گفتم تو رو خدا به من اعتماد کنيد.در واقع آقاي حميد نژاد به من اعتماد نکردند به خودشان اعتماد کردند که مي توانند اين نقش را توسط من در بياورند.

آقاي کارگردان:

يک نکته را بايد بگويم.بعد از آقاي مهرجويي که من ورودم به سينما را مديون ايشان هستم ،برخورد به عزيزالله حميد نژاد مهمترين اتفاق سينمايي زندگي من بود.او چيز هايي به من يادداد که مرتب به آنها مراجع مي کنم .بزرگترين درسي که از او گرفتم به کار انداختن ناخود آگاهم بود.او کمک کرد که وقت بازي بدلم را در خودم کشف کنم تا به کمکم بيايد.

مگر اين نقش کي بود؟

قبل از فيلمبرداري يک ماه تمام در کوهستان با گوسفند ها سر کردم .من واقعا روناک شدم .مهمترين ويژگي روناکغرورش بود.روناک نشان مي داد که جريانات سياسي گاهي آدم رابدون آنکه خودش بخواهد به هرجا دلشان بخواهد مي برند.

ديالوگي که خوب يادم مانده:

از اين ور شما تفنگ مي کشين رو سر ما از اون ور کردهاي خومون.

 

 

 

 

 

ماهي ها عاشق مي شوند(توکا):

 چرا گلشيفته براي اين نقش انتخاب شد؟

چه مي دانم چرا انتخاب شدم...اشتباه(مي خندد)نه از شوخي گذشته فکر مي کنم به خاطرآشنايي آقلي رفيعي با خانواده ما بود.و البته آقاي کلاري..آقاي کلاري عزيز.

آقاي کارگردان:

ويزگي کارگرداني ماهي ها..سواد بي نظير آقاي رفيعي بود که پشت فيلم قرار داشت .زيبايي شناسي آقاي رفيعي باعث شد تا فيلم اينقدر خوش آب ورنگ و خوشمزه شود.

مگر اين نقش کي بود؟

جواني و سرزندگي توکا مهمترين ويژگي اوست.ميان آن همه آدم قديمي توکا جديد است.ميان آن همه آدمي که از گذشته مي گويند توکا حرف از آينده مي زند.

ديالوگي که خوب يادم مانده:

(صحنه غذا بردن براي عزيز)

توکا:ببخشيد دير شد.

عزيز:چي دير شد؟

توکا:شامتون!

عزيز:ولي من شام خورده م.

توکا:شامخرده اين ؟!

عزيز:نه

توکا:پس منتظر بودين...

 

 

به نام پدر(حبيبه)

چرا گلشيفته براي اين نقش انتخاب شد؟

فکر مي کنم آقاي حاتمي کيا دوست داشتند من حبيبه فيلم را بازي کنم اما بيشترش اصرار آقاي پرستويي بود.من از بچگي عاشق "عمو پرويز"بودم.من هنوز دنيا نيامده بودم که عمو پرويز با خانواده ما رفت و آمد داشت.بچه هاي خانواده ما روي پاي او بزرگ شدند.براي همين مثل پدر دوم ما مي ماند.

آقاي کارگردان:

تسلط حاتمي کيا روي آنچه که در ذهن دارد مثال زدني است .کارگرداني و دکوپاژ به معناي کامل کلمه را مي توان کنار دست آقاي حاتمي کيا تجربه کرد.شيوه کارش خيلي جالب است.اينکه روز قبل آنچه مي خواهد را با دوربين تصوير برداري مي کند و دکوپاژ را بر آن اساس آنجام مي دهد.

مگر اين نقش کي بود؟

حبيبه نماينده نسل ماست که الان شاکي است.شاکي نسبت به آنچه که حتي خيلي هايمان نمي دانيم چيست.نسل ما قرباني ترين نسل تاريخ ايران است .

ديالوگي که خوب يادم مانده:

مهمترين ديالوگ شايد ساده ترينش بود اما موقعيت اداي ان مهمش مي کرد.وقتي که در کوتاه ترين فاصله از عمو پرويز توي صورتش مي گفتم :سرت چي شده بابا؟"بابا"گفت هاي فيلم برايم عزيز و دوست داشتني بود.

 

 

سنتوري(حبيبه)

چرا گلشيفته براي اين نقش انتخاب شد؟

شانس و شکايت!توي يک مهماني در منزل خانم پري صابري،بعد از مدت ها آقاي مهرجميي را ديدم و از اول تا آخر مهماني شکايت کردم.شکايت ها..باور نمي کنيد.بعد از به نام پدر مدتها بود که فيلمي بازي نکرده بودم.آنقدر شکايت کردم که آقاي مهرجويي گفتند خب بيا با هم کار کنيم.من مي خواهم يک فيلم بسازم تو بيا بازي کن .چون پيانو ميزدم پيانو زدنم را هم به فيلم اضافه کردند.

آقاي کارگردان:

وقتي مهرجويي دارد کار مي کند اصلا به آدم  احساس توي فيلم بودن دست نمي دهد.همه چيز آنقدر معمولي است که فکر مي کني آدم ها آمده اند هم را ببينند ،چاي بخورند و بروند.همه از هم مي پرسند يعني ما داريم فيلم مي سازيم؟من فکر مي کنم مهمترين ويژگي آقاي مهرجويي اين است که هيچ وقت نمي خواهد کار بزرگي انجام دهد.هيچ وقتنمي خواهد خودش را به نمايش بگذارد.اصلا اين چيز ها مهم نيست برايش.انگار آمده سر صحنه که حال کند.حالا اگر شد کنارش فيلمي هم بسازد.من هنوز هم نمي فهمم که اين فيلم ها چرا شاهکار مي شود.

مگر اين نقش کي بود؟

هانيه خواب وخوراک را از من گرفت.او هم از آن دسته زن هايي ست که مي خواهد زندگي کند.يک زندگي معمولي کنار شوهر و بچه اش.اما بر خلاف زن هاي ايراني وقتي مي بيند شرايطآن طور که مي خواهد نيست ،نمي سوزد و نمي سازد.بلکه همه چيز را رها مي کند و مي رود.

ديالوگي که خوب يادم مانده:

يه بار شده فکر کني من هم يه زنم؟دوست دارم شوهرم بالاي سرم باشه؟چرا بايد همه چيزم رو بريزم به پاي تو ؟تويي که نه مي توني يه شوهر براي من باشي نه يه پدر واسه بچه ام؟ توفقط يه عشق داري بدبخت بيچاره..دوا..جنس....

 

 

 

نيوه مانگ(نيوه مانگ)

چرا گلشيفته براي اين نقش انتخاب شد؟

اين از آن انتخاب هايي ست که نمي فهمم چرا صورت گرفته .شايد چون بهمن دوست خيلي نزديک  ماست و مي داند که منکردي را خوب صحبت ميکنم.بهمن حساسيت غريبي روي زبان کردي دارد.

آقاي کارگردان:

شرايط کار به شدت سخت بود.نه وقت داشتيم و نه نگاتيو.بهمنشکارچي لحظه هست.يک چيزي از توي هوا رد مي شود و او در لحظه آن را چنگ مي زند.انرژي بي پايان و بي حدي دارد.

مگر اين نقش کي بود؟

نمي توانم در باره شخصيت او تو ضيحي بدهم چون همه چيز لو مي رود.فقط مي توانم بگويم به معناي واقعي کلمه مرموز است تا جايي که گاهي ترسناک است

ديالوگي که خوب يادم مانده:

ديالوگي که درباره مرز مي گويم.کردي است و در ترجمه فارسي لطفش را از دست مي دهد.

 

 

ميم مثل مادر(سپيده)

چرا گلشيفته براي اين نقش انتخاب شد؟

اين ريسک آقاي ملاقلي پور بود چون هر چه فکر مي کنم هنوز هم مي بينم که اين نقش به من نمي خورد.شايد به هرکس مي گفتيد ليلا را پيشنهاد مي دادو او هم اتفاقا يکي از کانديداها بود.خيلي ها مخالف انتخاب من بودند و همه روي يک نکته تاکيد مي کردند:او بچه است و نمي تواند مادر باشد.

آقاي کارگردان:

او غريزه اي استثنايي دارد.خيلي چيزهايي که سر صحنه مي ديدم اصلا برايم توجيه ساختاري نداشت اما حالا که فيلم را مي بينم مي فهمم که چه کار کرده.همه دکوپاژها و زواياي دوربينش برايم مثل کلاس درس بود.

مگر اين نقش کي بود؟

مادر..مادر..مادر...مادر....مادر.........

ديالوگي که خوب يادم مانده:

تو برو دنيا رو درست کن چي کارداري به زندگي من و بچه ام؟

 

 

کوتاه از ديگران

هفت پرده: تجربه آشنا شدن با فرزاد موتمن و مهدي احمدي

زمانه: بدشانسي آقاي صلاحمند ونا

آگاهي و فاجعه آميز بودن من

دوفرشته: تجربه حضور داشتن در جشنواره کن

جايي ديگر: اولين تجربه آگاهانه بازيگري.تازه فهميدم که بازيگري چقدر سخت است!

بابا عزيز: آشنايي با شوهرم و سفر به تونس

گيس بريده: اندکي آب براي سيراب کردن کسي که مدتي بود عطش بازي داشت
Attachment: goli.bmp

Blog Entryآخرين گفت و گوNov 1, '06 4:25 PM
for everyone



نه مدال بود، نه سردوشي نه امريه
احمدرضا درويش از دفاع مقدس و سينمايش مي گويد 

 احمدرضا درويش بخشي جدانشدني از سينمايي است كه به عنوان سينماي دفاع مقدس معروف است. وقتي مي گوييم <سينماي

سينماي احمدرضا درويش بخشي جدانشدني از سينمايي است كه به عنوان سينماي دفاع مقدس معروف است. وقتي مي گوييم <سينماي احمدرضا درويش> منظور يك سينماي خودويژه است كه عناصر بومي را به دور از شعار و حرف هاي تكراري تركيب مي كند، با يك ساختار هاليوودي كه قصه برايش اصلي ترين مساله است و از هيچ تجربه اي - تا آنجا كه بشود - در نشان دادن آنچه دوست دارد، فروگذار نمي كند. وقتي قرار مي شود سينماي دفاع مقدس را در سال 1385 به مروري دوباره نشست، بدون شك درويش يكي از معدود انتخاب هايي است كه مي توان به سراغ او رفت. درويش هنوز هم با چنان تعصب شيريني از آن سال ها حرف مي زند كه انگار همين الان از پشت خاكريز بيرون آمده. شايد دغدغه هايي چنين براي آنهايي كه در يك گسست نسلي تجربه اي چنان نداشته اند، عجيب بيايد، اما به هر حال اين بخشي از احمدرضا درويشي است كه در اين گفت وگو در برابر شما قرار مي گيرد. او با كارگرداني <دوئل> عنوان پرهزينه ترين فيلم سينماي ايران را با اسم <دفاع مقدس> پيوند زد و حالا يك سال پس از نمايش اين فيلم قصد دارد به موضوعي تاريخي - مذهبي بپردازد. اين رويكرد جديد او بهانه آغاز اين گفت وگو شده است.
    
    
    پس از ساختن چند فيلم در حوزه سينماي دفاع مقدس، تصميم گرفته ايد فيلمي با يك موضوع تاريخي بسازيد. آيا اين بدان معناست كه قصه هاي جنگ در ذهن شما تمام شده؟
    
        چطور چنين فكري مي كنيد؟
    
        چون دارم با فيلمسازي صحبت مي كنم كه هميشه روايتگر قصه هاي جنگ بوده است.
    
       من فيلم غيرجنگي هم ساخته ام.
        
    اين را مي دانم، اما شما را با فيلم هاي جنگي تان مي شناسيم.
       
    از نظر من ناب ترين تجربه هاي تاريخي ما در حوزه جنگ است و من فكر مي كنم اين اندوخته ها تمامي ندارد. سال ها طول مي كشد تا همه آنچه اتفاق افتاد دستمايه خلق آثار هنري شود. رويكرد من به فيلمي در حوزه تاريخ به دلايل مختلفي برمي گردد. از جمله اينكه هر فيلمسازي يك سري دغدغه ها دارد كه به فراخور زمان تجربه ها و شرايط، آن دغدغه ها نمود پيدا مي كند. دليل بعدي به مجموعه تجربه هايي كه آدم از فيلم قبلي اش به دست مي آورد برمي گردد.
    
        آدم با خودش فكر مي كند حالا سراغ چه كاري بروم كه بتوانم تجربه هاي جديدتري را در آن به دست بياورم.
    
        بعد از ساخت <دوئل> فكر كردم بايد حال و هواي ديگري را پيش روي خودم ترسيم كنم و بد نديدم اين بار به تاريخ بپردازم. در حوزه تاريخ به گمان من <عاشورا> يك موضوع ناب و عجيب است. البته در پرداخت به اين موضوع سعي كرده ام دغدغه هاي امروزي را در نظر داشته باشم. گرايش من در فيلمسازي پرداختن به موضوعاتي هست كه بتواند به نيازها و چالش هاي دروني من پاسخ دهد.
        
    اين نيازها و چالش ها چيست؟
        
    يك نوع فيلمسازي سخت و پرحجم. من هر چهار پنج سال يك فيلم ساخته ام و براي ساختن هر كدام مبارزات وسيعي با خودم و اطرافم كرده ام.
    
    
    و فكر مي كنم جنگ اين امكان را به شما مي دهد كه فيلم هاي پرسروصداتر را تجربه كنيد.
        
    من اسمش را پرسروصدا نمي گذارم. همكاران من در سينما هر يك سال يا دو سال يكبار، يك فيلم مي سازند ولي من به دليل گرايشم به موضوعاتي كه ساختنش سخت است اين زمان را از دست مي دهم.
        
    منظور من از سر و صدا پر از انفجار و شليك و اتفاق بود.
        
    شايد، به هر حال مجموعه عناصر سينما آنچه كه من اسمش را <معدل عالم حيرت> مي گذارم بايد مرا جلب كند تا به سراغ ساختن يك فيلم بروم. اين يك دغدغه سينمايي است. من دوست دارم در هر فيلمي چيز جديدي را تجربه كنم.
        
    اين تجربه ها تا الان جواب داده؟
        
    به طور نسبي بله، فكر مي كنم همين طور بوده. نفس اين تجربه برايم جذاب است. كمتر كسي فكر مي كرد كه مي شود فيلمي در اندازه هاي <دوئل> ساخت؟ پرداختن به تجربه هاي جديد مرا درگير مبارزه اي مي كند كه من و همكارانم در آن تلاش مي كنيم تا ناشناخته ها را كشف كنيم. 
    
        پس فكر مي كنم <جنگ> براي شما دغدغه نيست، بهانه است.
        
    فكر مي كنم هر دوي اينها باشد. به هر صورت يك تعلقات معرفتي و دروني وجود دارد كه اگر نبود اين كشش به وجود نمي آمد. جنگ حادثه بديع و كم نظيري بود كه نسل من تجربه اش كرده و تمام لايه هاي پيچيده و غيرپيچيده را در اين سيستم تجربي دريافته. اين بخش از تاريخ معاصر امكان بسيار خوبي را براي فيلمسازي به وجود مي آورد. مخصوصا نوعي از فيلمسازي كه من به آن علاقه دارم.
      
    جنگ به شرايطي دامن مي زند كه بسيار دراماتيك است. جنگ پر از قصه، حركت و بحران است. يعني آنچه مي تواند سينما را بسازد.
        
    آيا اين تعلقات معنوي كه مي گوييد در ذهن شما كمرنگ نشده؟آيا جاي خود را به چيزهاي ديگر نداده است؟
    
        نه، من هنوز دارم با جنگ زندگي مي كنم اما در شرايط فعلي فرصت بيشتري براي منطقي فكر كردن به آن پيدا كرده ام. نه تنها نسبت به جنگ بلكه نسبت به مجموعه رويدادهايي كه در اين سه دهه كه ما را از جواني به ميانسالي رسانده است، افتاده. بر اثر مرور زمان امكان دارد كه اين نگاه عقلاني تر و معرفي تر شده باشد. جنگ پديده اي پيچيده است كه هرچه از آن فاصله مي گيريم اهميت پرداختن به آن بيشتر مي شود.
    
        اتفاقا پرسش من هم درباره همين مساله است. در گذر از جواني به ميانسالي چه چيزي در ذهن شما به اين پديده اضافه شده است؟
    
        عبور از احساس و عاطفه صرف به عقلانيت.
    
        كاش درباره نمود عيني آنچه مي گوييد، صحبت كنيد.
    
        وقتي در دوره اي در شرايط بحران زندگي مي كني مجبوري يا در آن شركت كني يا سكوت كني و يا كناري بايستي. پايان بحران براي تو شرايط جديدي به وجود مي آورد كه بتواني به لايه هاي دروني آنچه اتفاق افتاده است بيشتر فكر كني. چه بخواهيم چه نخواهيم ما اين دوره را سپري كرده ايم و اين در سرنوشت امروز و آينده ما تاثير دارد. اگر بخواهيم دستاورد مثبتي از آنچه اتفاق افتاده داشته باشيم بايد ضمن توجه به احساس، احساساتي بودن را كنار بگذاريم و منطقي فكر كنيم. بايد جنگ را با همه زوايا و به شكلي همه جانبه بررسي كنيم.
        
    آيا در سينما توانسته ايد به اين <همه جانبه نگري> برسيد؟
    
        من نمي توانم درباره خودم قضاوت كنم. مي توانم بگويم، سعي كرده ام.
    
        راه دسوال من درباره خود شما نبود درباره سينما بود. آيا سينما توانسته به شكلي همه جانبه به جنگ نگاه كند يا موانعي بر سر ارد؟
    
        به نظر من امروز خيلي بهتر از ديروز است.
        
    امروز يعني كي؟
        
    يعني در اين ده دوازده سال گذشته. موضوعاتي كه الان در عرصه سينماي جنگ مطرح مي شود، تا پيش از اين اصلا قابل طرح نبود. مخاطب امروز نياز و انتظار دارد كه فيلمساز به لايه هاي دروني موضوعات نقب بزند و اين تنها به جنگ محدود نمي شود. حتي من متعجبم كه چرا در سينما يك كار درست و حسابي درباره نظام قدرت در رژيم شاهنشاهي صورت نمي گيرد؟ چرا انقلاب شد؟ چرا مردم جنسي از زندگي را برنتافتند و همه چيز را دگرگون كردند؟ به خوبي مي توان ديد كه روند توليدات سينماي ما كندتر و عقب مانده تر از انتظارات نخبگان و افكار عمومي است و بالاخره اتفاقاتي هم افتاده است. تلاش ها را نبايد از نظر دور داشت.
    
        حرفتان درست است، آنچه امروز در سينماي دفاع مقدس ساخته و عرضه مي شود با آنچه 15 سال پيش ساخته مي شد، تفاوت هاي عظيم و اساسي دارد. اما آيا اين سقف آن چيزي است كه امكان بروز دارد؟
    
        قطعا سقف مطالبات و انتظارات مردم و خود سينما اين نيست. سينما ظرفيت بيشتري براي طرح موضوعات و مضامين دوران جنگ دارد. من قبول دارم كه اين دامنه هنوز تنگ است. در جنگ تحميلي هشت ساله، ايده ها و مضامين طرح نشده فراواني داريم كه يا نخواسته ايم يا نتوانسته ايم آن را طرح كنيم.
    
        اگر اين سقف بالاتر مي رفت، چه چيزهاي ديگري را به سينماي جنگ اضافه مي كرديد؟
    
    
    در سينماي جنگ همان اتفاقي افتاده است كه در طرح موضوعات ديگرمان افتاده. يعني اگر قرار بوده درباره كودتاي 28 مرداد يا 17 شهريور فيلمي بسازيم، فيلم تبديل شده به يك نگاه ژورناليستي. نمي خواهم با اين حرف ارزش ژورناليسم را پايين بياورم ولي مي دانيم كه ژورناليسم يك كاركرد روزانه و كوتاه مدت دارد. در حالي كه وظيفه سينما اين نيست. كاركرد سينما نقب زدن به عمق مسائل است. به تعداد همه حوادث جنگ قصه وجود دارد. بگذاريد مثالي بزنيم. مثلا بمباران مدرسه ميانه. هواپيماي دشمن حمله كرده به يك شهر و هيچ جاي مهمي را نزده. نه پايگاه نظامي، نه پالايشگاه و نه سايت موشكي را. بمب هايش را روي يك مدرسه خالي كرده. اين اصل ماجراست. اما بخش سينمايي آن زماني است كه بخواهي سرايدار مدرسه را نشان دهي كه حالا بعد از اين اتفاق چه سرنوشتي پيدا كرده است؟ اين خودش يك قصه است. ما وقتي مي گوييم <جنگ>، يك سري عناصر مختلف توي ذهنمان مي آيد. اين عناصر بدنه جنگ را مي سازد. اولين عنصر <مرگ> است و بعد <مقاومت> يا يك سري عناصر مادي مثل توپ و نارنجك و خاكريز و خمپاره.... بعد مجموعه اي از يك سري عمليات، قرباني شدن، پيروزي و شكست است. سينما به غير از اين كليات نياز به جزئيات دارد. يعني نياز دارد به پدر و مادري كه در جنگ تحميلي، خانه و كاشانه شان را از دست داده اند، اقوامشان قرباني شده اند و زندگي شان متلاشي شده است و سال ها طول كشيده تا آن زندگي دوباره سامان گرفته. حالا در كشور همسايه دوباره جنگ شده. نيروهاي مهاجم آمريكايي به عراق در وقت حمله، اشتباهي، يا عمدي بمب هايشان را اين سو ريخته و نوه همان خانواده در حاشيه اروند، قرباني اين اشتباه جنگي شده است. يعني بعد از 18 سال، در شرايط صلح، اين خانواده دوباره قرباني داده است. اين لايه هاي پنهان است كه در سينما اهميت دارد.
        
    مي فهمم. اهميتي به مراتب بيشتر از كم كردن روي دشمن بعثي.
    
        دقيقا.
        
    و اين اتفاق مي توانست در هر نقطه ديگري بيفتد.
        
    در هر جايي...
    
        با اين حساب مي توان انتظار داشت كه احمدرضا درويش روزي يك فيلم <جنگي> بسازد كه هيچ ربطي به جنگ عراق با ايران ندارد.
        
    از نظر موضوعي مي تواند هر جايي اتفاق بيفتد اما فراموش نكن كه ما تعلقات اين جايي داريم. در هر جنگي در هر نقطه از دنيا، آدم هايي هم هستند كه جنگ را شروع مي كنند، آدم هايي هستند كه دفاع مي كنند، بعضي ها شكست مي خورند، بعضي ها پيروز مي شوند و... اما سرباز يا بسيجي ما با يك مبارز ويت كنگ فرق دارد. جنبه جهادي جنگ ما در هيچ جنگ ديگري در تاريخ معاصر وجود ندارد. يعني در آن دفاع از خاك هم حتي جنبه مذهبي پيدا مي كند. فرمت ما در طرح موضوعات جنگي اساسا فرق مي كند. اما با اين حال ممكن است يك روز فيلمي از من ببينيد كه درباره جنگ عراق و ايران نباشد بلكه درباره خود مقوله جنگ باشد.اما درنهايت جنس يك جنس ايراني است.
    
        شما از پتانسيل هاي جنگ براي سينما مي گوييد. چه بخشي از اين پتانسيل ها به حوزه هاي ممنوع مربوط مي شود؟
    
        من نمي دانم.
    
        چطور؟ شما در اين سال ها به هر حال با يك نگاه رسمي هم در تماس بوده ايد. آيا اراده اي در جلوگيري از طرح بعضي موضوعات مربوط به حوزه جنگ وجود دارد؟
    
        مشكلاتي وجود داشته و دارد. بخشي از آن به حوزه مديريت مربوط مي شود. هميشه دولت دوست داشته در عرصه هنر دخالت داشته باشد. اما اين همه ماجرا نيست. بخشي از آن هم مربوط به خود ما است كه پديده ها و حوادث را نمي توانيم ت؛ويل كنيم. اين ت؛ويل در بسياري موارد در دامنه محدود موضوعات محدود شده است. ما در بسياري حوزه ها يا ورود نمي كنيم يا كپسولي كه از قبل به ما داده اند را دوباره ارائه مي دهيم.
        
    چرا؟
    
        عرض كردم بخشي به مديريت مربوط مي شود و بخشي مربوط به خود ماست. خود ما شايد كمتر موقعيت و جايگاه هنرمند را درك كرده ايم. دليل ديگرش هم اقتصاد ضعيف است. اقتصاد ضعيف سينما باعث مي شود جريان جاري فيلمسازي به سمت يك نگاه ارزان قيمت برود.
        
    حداقل درباره شما اين اتفاق نيفتاده است.
    
        مگر چه اتفاقي افتاده است؟
        
    فكر مي كنم دست كم شما نبايد درباره ضعيف بودن سرمايه گذاري در سينماي جنگ صحبت كنيد. دوئل پرخرج ترين فيلم سينمايي ايران است.
        
    هزينه فيلم <دوئل> يك بيستم دستمزد بردپيت در سينماي هاليوود است.
        
    اما ما داريم درباره سينماي ايراني صحبت مي كنيم.
    
        فيلم <دوئل> را مقايسه كنيد با آنچه كه بايد به طور طبيعي وجود داشته باشد نه آنچه وجود دارد. بنابراين من مي گويم اين اقتصاد لاغر هم موثر است. وقتي اقتصادت لاغر بود مفاخر ملي هم از توي فيلمت بيرون نمي آيد. توليد آثار فاخر هم دچار مشكل مي شود. ما چطوري به جاي موضوعات دم دستي و بعضا ضعيف و بي ربط با نيازها و توقعات مردم به ستارخان و باقرخان بپردازيم وقتي توانايي نشان دادن آن دوران را نداريم؟
    
        بگذاريد حرف هايتان را طبقه بندي كنم. گفتيد مشكلات سينماي جنگ به 3 حوزه اصلي برمي گردد: مديريت سينما، فهم هنرمند از مقوله جنگ و اقتصاد ضعيف. شما با مشكل <اقتصاد ضعيف> چندان مواجه نيستيد چون تجربه <دوئل> نشان مي دهد روش جذب سرمايه براي كارهايتان را بلديد. از جنگ هم فهم درستي داريد چون محقق جنگ نبوده ايد، خودتان از دل جنگ بيرون آمده ايد. پس باقي مي ماند مشكل مديريت. آيا با اين بخش قضيه مشكل داشته ايد؟
    
        هم بله، هم خير 
        
    پس قاعدتا بايد دوئل نهايت آن چيزي باشد كه مي شود در سينماي جنگ ساخت.
    
        نه، چه بسا اگر شرايط ديگري بود مي شد به حوزه هاي ديگر هم وارد شد.
        
    شرايط؟ منظورتان چه شرايط ديگري است؟
    
        شرايط اقتصادي، شرايط مديريتي، درك بهتر از جايگاه هنرمند.
        
    آن شرايط مديريتي بهتر كه مي گوييد چيست؟
    
        يكي از عوارض مديريتي در حوزه فرهنگ بحث بايدها و نبايدهاست. نظارت يك تعريف وسيع است. متاسفانه از ديرباز در حوزه فكري و فرهنگي نظارت به معناي بايدها و نبايدها بوده نه به معناي چراها و چگونه ها. متاسفانه از ديرباز انحرافي در حوزه نظارت فرهنگي به وجود آمده كه بيشتر به بايدها و نبايدها پرداخت نه به سوال ها و جست وجو براي پيدا كردن پاسخ. اين انحراف تا آنجا پيش رفته كه نظارت صرفا به بررسي مضامين مربوط مي شود و بس. امر نظارت اصولا كيفي است، نه كمي. وقتي مي گوييم كيفي يعني صيانت از مجموعه دستاوردهاي فرهنگي، فكري و مجموعه داشته هاي ارزشي.
  
        اينكه همان مضمون شد.
    
        نه، وقتي مي گوييم صيانت، منظورم سالن سينما هم هست. نظارت وقتي معناي درستي دارد كه شما از ساحت هنري هم مراقبت كني.
        
    اين يعني چي؟
    
        يعني اگر اعتقاد داريد كه دولت به نمايندگي از مردم بيت المال را در اختيار دارد و آن را بايد صرف ارتقاي چيزهايي كند، اين ارتقا بايد در خدمت همه جوانب قرار گيرد. يعني تلاش دولت صرفا به حوزه تفكر و مچ گيري از اهل انديشه محدود نشود بلكه بايد بتواند ذائقه بصري مردم را هم ارتقا دهد. براي همين است كه مي گوييم فرمت گرافيكي تلويزيون هم به اندازه مطالبي كه در آن مطرح مي شود اهميت دارد. اگر فيلمي آمد و روند اين ارتقا را كند كرد يا بايد جلوي آن را گرفت، يا بايد از آن حمايت نشود. فيلم ضعيف از نظر ساختار ديگر يك فيلم سينمايي حرفه اي محسوب نمي شود كه در 40 تا سينما اكران شود.
    
        در اين سال ها اين اتفاق افتاده؟
       
    نه، اگر افتاده بود ما امروز دچار اين مشكل ها نبوديم. اين همه فيلم ضعيف توليد نمي شد، اوضاع آموزش سينمايي مان بهتر بود، سالن هايمان اين اوضاع رقت بار را نداشت و... اساسا براي مردم عدالت نمايشي وجود ندارد.
    
        چه كسي گفته بهترين سينماي ايران بايد در تهران و در محله قلهك باشد و ما در هيچ شهر ديگري سينمايي مثل سينما فرهنگ نداشته باشيم. خلاصه اينكه بحث نظارت يك بحث گسترده است و محدود كردن آن به بايدها و نبايدها از دست دادن يك <امكان> است.
        
    از جنگ عراق عليه ايران به عنوان يك <تجربه ناب و بديع> اسم برديد. آيا خوشحاليد كه شاهد اين تجربه بوده ايد؟
        
    بسيار... فراتر از خوشحالي.
        
    واقعا خوشحاليد كه هشت سال درگير جنگ بوده ايد؟
        
    خوشحال نيستم كه به كشورم تجاوز شده و من هم در دل يك بحران قرار گرفتم. من خوشحالم متعلق به دوراني هستم كه در آن يك انقلاب بزرگ و يك دفاع مقدس را ديدم. من از اينكه وسط اين رويداد بودم خرسندم. اين تقدير درخشان نسل من بود. پدران ما هيچ وقت چنين تجربه اي نداشتند. آنها زندگي يكساني را سپري كردند كه از اول تا آخر با يك روند ادامه پيدا كرد؛ بطئي، كند و بدون حس و هيجان. 
        
    هيچ وقت فكر كرده ايد كه منحني يكنواخت زندگي شما مي توانست با اتفاقات ديگري هم از كسالت درآيد؟
    
        جنس كاراكتر نسل من در بحران شكل گرفته است. فرم زندگي بسياري از ما از بچگي تابه حال طوري بوده كه با بحران دست به گريبان بوده ايم. من حاضر نيستم يك لحظه از اين بحران ها را با چيز ديگري عوض كنم. دلنشين ترين زندگي براي من همين است. شايد آيندگان بيايند و ما را به هزار اتهام متهم كنند اما من اين شعف را دارم كه در آزادسازي خرمشهر شركت داشته ام، از جنازه شهداي ايرباس فيلم گرفته ام، در بازي دراز و دالاهو محاصره شده ام، آدم هاي بزرگ را ديده ام...
    
       من اين تجربه ها را با هيچ چيز عوض نمي كنم. فسفر ذهن من همين طور از آن بهره مي گيرد. گذشته مثل يك آبشخوري مي ماند كه مدام از آن ارتزاق مي كنيم. فكر مي كنم هزينه زياد داده شد تا نسل من اين تجربه ها را به دست بياورد.
        
    آن تجربه ها هنوز آنقدر حرف براي گفتن دارند كه سينماي دفاع مقدس ادامه پيدا كند؟
    
        خيلي بيشتر از آنچه كه فكر كنيد. خود من طرح هاي زيادي دارم كه اجراي آن را نه در توان خودم مي بينم و نه فكر مي كنم عمرم به تصوير كردن همه اين طرح ها قد بدهد.
    
        اگر قد بدهد، درباره چه فيلم مي سازيد؟ كدام بخش از حال و هواي جنگ هنوز ناگفته مانده؟
    
        درباره سرگشتگي فيلم مي ساختم. موضوعي كه هنوز به سينماي جنگ راه نيافته. ما همه چيز را در نشانه هاي ظاهري جنگ جست وجو كرده ا يم ولي جنگ ما لايه هاي عجيب و غريب دروني دارد. در كجاي دنيا ممكن است از فرمانده يك گردان بپرسند تو چطور فرمانده گردان يا تيپ شده اي، بگويد من يك شب پاي تلويزيون نشسته بودم و شنيدم كه امام مي گويد برويد از مملكت دفاع كنيد. و من به جبهه آمدم. بعد به من گفتند تو استعداد داري، بيا اين هزار نفر زيردست تو و من شدم فرمانده. اين يك موقعيت خاص است. بي نظمي نيست، نظم خودش را دارد.
    
       خب اين خوب بود يا بد؟
    
        مال ما بود.
    
        مي دانم مال ما بود اما خوب بود يا بد؟
    
        ما نبايد بگوييم خوب بود يا بد؟
        
    چطور نبايد بگوييم؟ وقتي قرار مي شود به آسيب شناسي جنگ بپردازيم، بايد به اين مساله فكر كنيم.
        
     اين آسيب نيست يك فرم ا ست. او سردوشي ندارد، تيمسار نيست، دانشگاه جنگ نرفته اما مي شود شهيد حسن باقري؛ طراح عمليات بيت المقدس. او عملياتي را طراحي مي كند كه در آن عمليات 21 هزار اسير مي گيرد. اين يك پديده است. ما به اين پديده ها نپرداخته ايم.
    
        اگر خداي نكرده بازهم درگير جنگ شويم، به نظر شما اين پديده ها دوباره سر بر مي آورند؟ 
    
        هرچه پيش بيايد شرايط خودش را دارد. نبايد انتظار داشته باشيم اگر جنگ شود وضعيتي شبيه سال 59 پيش بيايد بلكه شرايطي پيش مي آ يد كه شبيه امروز است اما در راستاي دفاع از كشور است. جنگ شرايطي را به هر جامعه اي تحميل مي كند كه جامعه بنا بر آن شرايط فرم خودش را پيدا مي كند. جهان آرا از آسمان پايين نيفتاد، از دل شرايط آن روزگار بيرون آمد.
    
        عاشق جنگ هستيد؟
    
        عاشق جنگ نيستم، شيفته آن سال هايي هستم كه منشاء همه تجربه هاي من بوده اند. من به عنوان فيلمساز جنگ را يك بستر بسيار مناسب مي دانم تا براي دغدغه هاي سينمايي ام راه چاره اي پيدا كنم، اما به عنوان يك شهروند و يك آدم بايد بگوييم از جنگ متنفرم. براي من همه چيز يك پديده است. اگر به اطرافم به شكل پديده هاي مختلف نگاه نكنم، نمي توانم تحملشان كنم.
    
    
    متشكرم، اميدوارم آنقدر شور و قصه داشته باشيد كه بتوانيد چراغ سينماي دفاع مقدس را روشن نگه داريد.
    
        چراغ در گذشته در دست جوانان بيست و چند ساله اي مثل جهان آراها و باقري ها بود و امروز بايد منتظر ماند كه در دست كيست. آنان در روزگار جنگ نشانه هاي عشق و رفاقت را معني كردند؛ نه مدال داشتند نه سردوشي و نه امريه، در اوج افتخارآفرين و نبوغ به شدت تلاش مي كردند ديده نشوند، خودشان را متكثر مي ديدند، مسووليت رو باور كرده بودند، آنها در فضاي واگذاري خود، خدا را جست جو مي كردند، براي همين پديده هاي آن روزگار محسوب مي شوند. اينكه در صورت بروز جنگ، پديده هاي امروز چه جنسي دارند بايد در نشانه هاي روزگار امروز دنبالشان گشت، من در تشبيه كتاب <جابجايي قدرت>، نوشته تافلر، اسمش را مي گذارم <جابجايي نشانه ها.> واقعا از درون نشانه هاي سراسر مادي و در عالم تجارت حس و عاطفه با پول، امروز چراغ در دستان كيست؟نسل ما لذت يافتن را در طعم از دست دادن دريافته بود. نسل امروز را... نمي دانم.
    
        پس بجنبيد. ما به فيلم هاي بيشتري نياز داريم...
    
    
     

    

Blog Entryپاييز کلوگانOct 25, '06 4:32 PM
for everyone

امروز دومين روز تعطيلات اجباري عيد فطر بود.تعطيلي براي کساني که عادت به کار هميشگي دارند  و در عين حال کارشون رو دوست دارن تحملش سخته.تصميم داشتم دو سه روزي برم زنجان اما ظاهرا هواي اونجا خوب نبود.تهران هواي خوبي داشت .رفتم به کلوگان .جايي بين لواسان و فشم.اونجا معناي واقعي پاييز بود.اما چقدر حيف که اين مطنقه هم داره به تسخير پولدار ها و ويلا سازها در مياد.طبيعت را هم دارند ميخرند...سهم مردم؟....هيچ.هيچ.


Blog Entryدل دل روز آخرOct 23, '06 2:27 AM
for everyone

روزهاي عجيبي ست .روزهاي آخر ماه رمضان .با همه غرغر کردن هاي از سر گرسنگي و همه دلدل کردن هاي آمدن زودتر عيد.امروز با خودم فکر مي کردم که عيد فطر مثل وقت سال تحويل مي مونه.تا نيومده آدم منتظرشه ولي همين که مياد آدم دلش براي دويدن هاي آخر سال تنگ مي شه.روزهاي بعدش همم مثل روزهاي عيد خوش مي گذره ولي حوصله ات سر مي ره.

امروز به يه برنامه تلوزيوني دعوت شده بودم که در باره برنامه صندلي داغ صحبت کنم.مجري برنامه دکتر عالمي بود.آنقدر صحبت کرد که فرصت به من نرسيد.اميدوارم وقتي قراره پخش بشه کسي اون برنامه رو نبينه.

Blog Entryسلامي دوبارهOct 21, '06 2:53 AM
for everyone

سلام..نمي دونم بعد از چند وقت دارم مينويسم.هيچ بهونه اي نمي تونم بيارم جزتنبلي.گرفتار بوده ام اما نه اونقدر که نتونم هر از چند گاهي چند خطي بنويسم . راستش اين ترديد هميشگي که آيا چيزهايي که مي نويسم به درد کسي مي خوره يا نهباعث مي شه تنبلي غلبه کنه.حالا تصميم گرفته ام دوباره شروع کنم.تا کي نمي دونم.براي شروع چند تا از عکس هاي جديدي که در ارمنستان گرفته ام رو مي گذارم در بخش آينه هاي روبه رو.نظرتون رو برام بنويسين.


روزنامه اعتماد ملي اخيرا گفت و گويي خواندني به چاپ رسانده ميان رامين جهانبگلو و دالايي لاما رهبر تبتي بوداييان.گفت و گويي خواندني در باره نگرش دالايي لاما به صلح و تساهل.گفتو گو از دو جنبه مهم است.هم به خاطر اينکه يک گفت و گوي اختصاصي با دالايي لاماست و هم از اين جهت که آن را رامين جهانبگلو انجام داده.فقط افسوس که در ارائه مطلب حداقل ذوق به کاررفته.لينکش را ميگذارم در کنار صفحه


Blog Entryاز قم تا نورنبرگ Jun 15, '06 9:29 AM
for everyone
 
مسابفه ايران مکزيک رو در حوزه علميه قم تماشا کردم .کنار طلاب.دوست داشتم ببينم آنها چه کار مي کنند وقتي در جرباني از احساس و هيجان دست و پا مي زنند؟شب جالبي بود هر چند که با باخت تيم به تلخي نشست.گزارش اين هفته در جلجراغ به چاپ مي رسد


Blog Entryبه آهستگي Jun 2, '06 4:17 PM
for everyone
مازيار ميري اين روزها فيلم به آهستگي رو روي پرده داره.عصر با مازيار رفتيم سينما عصرجديد فيلم رو ديديم . بعد هم آمديم خانه من و در باره فيلم گپ زديم.اين گفت و گو شنبه آينده در اعتماد ملي چاپ ميشه.


Blog Entryياشاسين ايرانMay 31, '06 11:40 PM
for everyone

1. وقتي دو هفته پيش آن اتفاق دردناك در جاده كرمان افتاد، كدام يك از ما دلمان به درد نيامد؟ وقتي پيش از عيد تروريست‌ها در بلوچستان زدند و گرفتند و بردند كدام يك از ما خشم‌مان را فرو نخورديم؟ وقتي آن سال آن سال بد زمين لرزيد كدام يك از ما در پستوي خانه گريه‌هامان را با مردم بم تقسيم نكرديم؟ كدام يك سراسيمه به رودبار نرفتيم؟ كدام يك در تشييع جنازه قربانيان بمب‌گذاري اهواز فرياد نزديم...

وقتي مي‌گويم «ما» يعني هر كس كه ايراني است. هر كس كه قدر ايران و اين سرزمين يك ميليون و ششصد هزار كيلومتري‌اش را مي‌داند. با همه اختلافاتي كه ممكن است مردم اين شهر و آن شهر با هم داشته باشند. با همه شوخي‌هاي رايج درباره قوميت‌ها كه گاه در كلام‌مان مي‌آيد و همه آن‌قدر بزرگ شده‌ايم كه تنها به عنوان يك شوخي بپذيريمشان، اما همه «ما» ثابت كرده‌ايم كه وقت حادثه پشت هم هستيم. چه ترك، چه فارس، چه قزويني، چه گيلك ولي... حالا در اين روزها كه ايران دلشكسته است، كدام يك از «ما» مي‌توانيم دلشكسته نباشيم چنانكه پيشتر در بلوچستان و كرمان و گيلان بوده‌ايم.

ما مردم محترمي هستيم. پدرانمان را «شما» صدا مي‌كنيم. مادران‌مان را به پسوند «جان» مي‌خوانيم و... چنين مردمي چگونه مي‌توانند تاب بياورند تا پدران و مادران و برادران و خواهران‌شان توهين شود؟ نه، هيچ‌كس چنين چيزي را نمي‌پذيرد. حتي آنهايي كه گاه بازيگوشانه لطيفه‌اي مي‌گويند يا در اين سال‌ها اس.ام.اسي مي‌فرستند.

2. بدون شك يك كج سليقگي آشكار در چاپ كاريكاتور روزنامه «ايران جمعه» وجود دارد. اما بدانيم كه كج‌سليقگي با كژانديشي تفاوت دارد. مانا نيستاني و مهرداد قاسمفر اگرچه در اين مورد كج سليقه بوده‌اند اما حاضرم سوگند بخورم كه «كژانديش» نبوده‌اند چون آنها را در اين سالهاست كه مي‌شناسم. بخصوص مانا را كه آن قدر آرام است كه هيچ‌گاه نمي‌شود تصور كرد بخواهد دل كسي را به درد آورد چه برسد به دل مردمي دلاور از سرزمين ايران را.

بچه‌هاي «ايران جمعه» از اين كج سليقگي عذرخواهي كردند حالا وقت آن است كه «ما» بپذيريم اين كج سليقگي از كژانديشي نبوده است. نمي‌گويم مردم آذربايجان بايد عذرخواهي آنان را بپذيرند، چرا كه همه «ما» بايد در پذيرش اين عذرخواهي نظر بدهيم. و ايمان دارم كه همه آنان را خواهند بخشيد. نخست به خاطر زلال بودن آنها (و ايمان به اين كه خداوند همراه دل‌هاي زلال هر چند خطاكار- است) و دوم اين كه مگر مردم سرزمين زرتشت و شهريار مي‌توانند نبخشند؟ مگر دلدادگان علي(ع) مي‌توانند چون او شهريار مهرباني و گذشت نباشند؟

3. و يك نكته در حاشيه اين ماجرا كه نياز به گفتن و گفتن دارد، هر چند تكراري به نظر برسد. وقايع يك سال گذشته را مررو كنيم. بمب‌گذاري‌هاي خوزستان و طرح مسائل قوي در آن منطقه كه هيچ‌گاه در آن نقطه از ايران مطرح نبود و حتي صدام در سال‌هاي جنگ نيز نتوانست از آن بهره‌برداري كند، وحشت‌آفريني در بلوچستان و كشانده شدن آن به مناطق مركزي و حالا دامن زدن به احساسات به حق جريحه‌دار شده هموطنان ترك، توسط عده‌اي كه معلوم نيست آيا هرگز دل در گروي هيچ‌ نقطه‌اي از اين مرز پر گهر دارند ... آيا اين ماجرا اتفاقي است؟

بحث من بخشي از ماجراست كه ابتكار عملش در دست خود ما قرار دارد. به گمان من هر عملي كه به كمرنگ شدن رابطه تاريخي و زيباي مردم ايران كمك كند آب ريختن به آسياب همه آنهايي است كه در اين سال‌ها از به كار بردن واژه «ملت» ترسيده‌اند و بدشان نمي‌آمده كه اين عشق كهن را نيز چون بسياري عشق‌هاي ديگر لگدمال كنند و در مرگش پاي‌ بكوبند. اما حرف ما اين است: ياشاسين ايران.

 


Blog Entryکنار زريوار دوست داشتنيMay 29, '06 3:50 PM
for everyone

اول هفته را کنار درياچه زريوار در استان کردستان و شهر مريوان گذراندم.با کريم سه روزي به اين منطقه رفتيم .مرتب از خودم مي پرسيدم اينجا کجاست ؟جايي نزديکي آخر دنيا.و چقدر غم انگيز است که مي بينم هيچ کس به فکر استفاده از اين ثروت ملي نيست.به خدا اگر کمي بهش برسيم چيزي از سويس کم ندارد.هفته ديگر ان شاالله در چلچراغ چيزي در باره سفر به کردستان مي نويسم .



Blog Entryروزهاي جماران May 21, '06 11:46 PM
for everyone
اين روزها دارم يه سريال براي تلويزيون مي نويسم در باره جماران که بايد تا سالگرد امام آماده بشه.مجموعه با محوريت جماران به بررسي اهميت جغرافيايي- تاريخي و اجتماعي اين منطقه مي پردازه.نمي دونم تا حالا جماران رفتين يا نه؟من اين روزها مجبور شده ام چندين بار برم اونجا.
سادگي خونه امام برام خيلي عجيبه و چيزهايي که در تحقيقاتم در باره اش به دست آورده ام.اشايد شما انديشه ها يا عملکرد امام رو نپذيريد ولي اين چيزي از متفاوت بودن او کم نمي کنه.بد نيست سري به جماران بزنين.


Blog Entryزرافه ها وسوسمار هاي عزيزMay 17, '06 2:49 PM
for everyone

دير به دير نوشتن آدم را از اساس تنبل مي کند ولي مي خواهم بر اين تنبلي پيروز شوم.شايد چاپ کتابهايم بهانه خوبي باشد.دو جلد کتاب چاپ کرده ام.جلد اول اسمش هست:اگر يک زرافه داشتيم ....وجلد دوم اگر يک سوسمار بوديم.....در هر جلد 40 نفر به اين سوال پاسخ داده اند.از حسني امام جمعه اروميه بگيريد تا آيدين آغداشلو.از فريدون مشيري تا عليرضا عصار.مجموعه بدي نشده.

در 15 روزي که از چاپ کتاب ا گذشته نزديک به 2000جلد فروش رفته است که فکر مي کنم آمار خوبي باشه.توضيح کامل و شان نزول سوال ها رو توي مقدمه کتاب نوشته ام .کاريکاتورهاي کتاب رو بزرگمهر حسين پور کشيده وگرافيکش هم کار فرشاد رستمي يه.دست هردوشون درد نکنه



Blog Entryبازگشت گودزيلاFeb 23, '06 9:09 AM
for everyone
دو ماهي ميشه که اينجا چيزي ننوشته ام.يکي از دلايلش خرابي کامپيوترم بود که خوشبختانه رفع شد.چند ماه پيش وقتي رفته بودم اسپانيا يکي از کارت هاي دوربينم خراب شد و ديگه هيچي توش پيدا نبود.نه عکس هايي که گرفته بودم رو نشون مي داد و نه ميشد روش چيزي سيو کرد.امروز به لطف يکي از دوستان والبته به کمک نرم افزار ريکاوري عکس ها زنده شد.بهترين هاش مربوط به يک مراسم عروسي در جنوب اسپانياست که يکيش رو ميگذارم اينجا.


Blog Entryخاتمي در گفت و گو با منDec 23, '05 9:15 AM
for everyone

 

مدتيه ننوشتم .گرفتاري بهانه ست ، تنبلي كردم.ديشب در مراسم شب چله چلچراغ با سيد محمد خاتمي گفت و گو كردم .خيلي خوشحالم كه در همه اين سالها من تنها روزنامه نگاري بودهام كه تونسته م يه گفت و گوي اختصاصي باهاش داشته باشم . بعدا در اين باره مفصل تر مي نويسم


Blog Entryاويك فرشته بودOct 30, '05 1:40 PM
for everyone

مدتي اين مثنوي تاخير شد كه دليلش هم بيماري ام بود.در اين ايام ماه رمضون بازار سريال هاي تلوزيوني حسابي گرم بود.يكي از پر طرفدارترين هاش « او يك فرشته بود»بود.براي همين تصميم گرفتم گفت و گويي با حسن جوهرچي بازيگر نقش اولش داشته باشم .گفت و گو روز دوشنبه در ايران چاپ مي شه.اگر فايل صوتي اش رو دوست داريد بشنويد به راديو من برويد.



اين عليرضا مير اسدالله آدم عجيب و غريبي است .يك لحظه بيكار نمي نشيند و مرتب در حال انجام يك كار جديد است .از نوشتن  و ترجمه بگيريد تانقاشي و مجسمه سازي .او از ديروز آخرين عروسكهايش را در نگارخانه آريا به نمايش گذاشته.اين عكس يكي از آن هاست .گفتگوي خودماني هم با هم داشته ايم كه در بخش راديو من مي شنويد


Blog Entryتاكسي ترانه هاOct 10, '05 2:06 AM
for everyone

اين زوناي لعنتي باعث شده كمتر به اينجا سر بزنم.يعني توي اينترنت ميام اما حوصله نوشتن پيدا نمي كنم.اميدوارم زودتر خوب بشه .يه وبلاگ با حال پيدا كرده ام كه نويسنده اش بچه با ذوقي يه.درباره ترانه مي نويسه و كلي اطلاعات عجيب و غريب داره.جالب نگاه اجتماعي است كه به اين مقوله داره.براش پيغام گذاشتم و بهم زنگ زد.يه پسر 24 ساله اصفهانيست و كارمند بانك و اينطور كه ميگفت تمام زندگيش ترانه ست.به هر حال توصيه مي كنم سري به وبلاگش بزنين.من كه خودم ديشب يك ساعتي باهاش حال كردم.لينكش رو مي گذارم توي بخش بده بستان با عنوان تاكسي



Blog Entryنامه هاي فروغ به فريدون Oct 3, '05 1:08 PM
for everyone

توي وبگردي هاي شبانه چند تا نامه پيدا كردم كه فروغ براي برادرش فريدون فرستاده است.حيفم آمد ديگران اين نامه ها را نخوانند.پس اگر وقت داريد سري به اين آدرس بزنيد:

http://www.foroogh.de/namehamaghaleha/namebef.htm

جالب اينكه بهترين نامه اين مجموعه تاريخ 4 اكتبر را دارديعني همين فردا.جمله آخر نامه ها هم خيلي تكان دهنده است. يك پيش بيني عجيب

امروز پيش نويس طرح يك مجموعه مستند را كه  محمدعلي نجفي بهم پيشنهاد داده تمام كردم.نمي دانم اگر قضيه جدي شود با اين همه گرفتاري بايد چه خاكي توي سرم بريزم

 



Blog Entryزيگزاگ و هات داگ Sep 30, '05 5:10 PM
for everyone

روز جمعه به مراسم افتتاح رستوران زيگزاگ در خيابان يخچال دعوت شده بودم . خداييش هات داگ هاي خوبي داشت .طراحان رستوران عشق سينما هستند و كاراكتري هم براي رستوران خلق كرده اند كه با استفاده از آن و پوستر هاي معروف سينمايي كار هاي هنرمندانه اي كرده اند.



Blog Entryبا محمد اصفهاني و بركتش Sep 29, '05 7:45 AM
for everyone

يكي دو روزي به علت گرفتاري زياد نتوانستم بنويسم .آلبوم جديد محمد اصفهاني به بازار اومده و اين بهانه خوبي بود براي اينكه بعد از چهار سال باهاش مصاحبه كنم. متن مصاحبه روز دوشنبه آينده در ايران چاپ ميشه اما بخشي از فايل صوتي اش رو گذاشته ام در بخش راديو من .



Pages:12
© 2008 Multipl